تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
قبر عایشه
دلنوشته های فریدون کدخدایی

روزهای آخر عمر معاویه بود و او فکرهای بزرگی در سر داشت. روزی از همان روزها برای مروان، حمکران خود در مدینه نامه‌ای نوشت و گفت: یاران پیامبر و مردم را جمع کن و از آنها برای فرزندم یزید بیعت بگیر!

پس از رسیدن نامه، مروان مردم را جمع کرد و روی منبر به وصف یزید پرداخت و برای او اعلام بیعت کرد.

عبدالرحمن پسر ابوبکر از حرفها و تمجیدهای مروان از یزید برآشفت و گفت: تو و آن کس که تو را به این سخنان واداشته، دروغ می گویید، زیرا یزید با آن همه اوصاف بدی که دارد، شایسته‌ی خلافت نیست.

مروان از جسارت این مرد، ناراحت شد و بر او تاخت.

اما عبد الرحمن دیگر تاب نیاورد و بی‌درنگ از پایین منبر پای مروان را گرفت و گفت: ای دشمن خدا! از منبر پایین بیا، تو اهل آن نیستی که به جای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) بنشینی، پیامبر تو و پدرت را از مدینه تبعید کرده بود.

در این گیر و دار عایشه نیز همراه گروهی از زنان مدینه به مسجد آمد تا به مروان اعتراض کنند.

مروان تا عایشه را دید از ترس خود را به عایشه رساند و گفت: ای مادر مومنان! تو را به خدا سوگند می دهم آنچه حق است بگو.

عایشه گفت: من به جز سخن حق چیزی نمی گویم، رسول خدا تو و پدرت را لعنت کرده بود. تو و پدرت تبعیدی هستید. چرا با برادرم عبدالرحمن، چنین سخن می گویی؟!

با این خطاب عایشه، مروان در میان جمعیت ضایع و خاموش شد. اما دلش از در شعله‌های کینه می‌سوخت.

این بود که تمام جریان را در نامه‌ای برای معاویه نوشت، معاویه نیز چون ماجرا را دانست همان آتش در دلش زبانه کشید و کینه عایشه را به دل گرفت و با هزار سوار برای گرفتن بیعت و ترساندن مردم، به مدینه آمد.

با مقایسه رفتار علی علیه‌السلام و معاویه، عظمت روحی و عفو و کرم آن امام بزرگ پی می بریم

عایشه وقتی فهمید معاویه به مدینه آمده است برای اعتراض نزد او رفت و گفت: برادرم محمد را کشتی و بدنش را سوزاندی کافی نبود؟ امروز به مدینه آمده‌ای تا عبدالرحمن را نیز اذیت کنی؟ تو نمی دانی که از طُلَقا (و آزاد شده‌های پیامبر در فتح مکه) هستی؟ برای آزاد شده‌ها روا نیست که تکیه بر خلافت جامعه اسلامی زنند، پدر تو از لشکریان احزاب و در صف دشمنان اسلام بود، و همواره با رسول خدا مخالفت می‌کرد... .

با این حرفهای عایشه، کینه معاویه بیشتر شد، و تصمیم قتل او را گرفت، مورخین و علمای اهل تسنن مانند زمخشری در ربیع الابرار، و حافظ ابی نعیم در تاریخ خود می نویسند:

معاویه در مدینه دستور داد چاهی را در خانه خود کندند، و روی آن را با خاشاک پوشاندند و روی آن صندلی گذاشتند.

آنگاه عایشه را به مهمانی دعوت کرد، وقتی که عایشه با راهنمایی گماشتگان آمد و روی صندلی نشست همان جا به چاه افتاد. معاویه سر آن چاه را با آهک گرفت و همانجا قبر عایشه شد.

بعضی نوشته‌اند: دعوت معاویه از عایشه اواخر شب بود، عایشه سوار بر الاغ شد و همراه غلامش پیش معاویه آمد، معاویه عایشه را بسیار احترام کرد، و او را به نشستن در جایگاه مخصوصی تعارف نمود، همین که عایشه در آنجا نشست، به چاه افتاد، معاویه غلام و الاغش را نیز در چاه افکند تا کسی از این ماجرا مطلع نشود، ولی رفته رفته، این ماجرا توسط عده‌ای از بستگان معاویه کشف شد.

نکته قابل توجه اینکه عایشه با اینکه باعث فتنه جنگ جمل شد و این جنگ بزرگ را به وجود آورد و در نتیجه خون هزاران نفر از مسلمان، در آن ریخته شد، پس از پیروزی سپاه علی علیه السلام، در پایان جنگ، آن حضرت دستور داد که به عایشه گزندی نرسانند. حتی به هیچ کس جز محمد بن ابی بکر، برادر عایشه، اجازه نزدیک شدن به او را نداد، و او را همراه عده‌ای محافظ از (زنان که در ظاهر مرد بودند) به مدینه بازگزداند.

با مقایسه رفتار علی(علیه‌السلام) و معاویه، عظمت روحی و عفو و کرم علی(علیه‌السلام) پی می بریم.

منبع




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 693 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 23054
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 3
  • بازدید این هفته : 33
  • بازدید این ماه : 43
  • تعداد نظرات : 0
  • تعداد کل پست ها : 20
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه